ترانه های سوخته
خدایا شکر هستی تو.....! 
نظر سنجی
باسلام.نظر شما راجع به متنهای وبلاگ کدام گزینه است؟






صفحات جانبی


قایقت را بده قرض
به من اینک سهراب
تا که من هم چون تو
بروم از اینجا
و اگر قایق خود را دادی
دور خواهم شد از این آبادی
نه به دنبال تو من می آیم
در پی آزادی
قصد من تنهاییست،در میان دریا
قصد من،قصد سفر تا فرداست
سفری بی پایان،تا که دریا برپاست
آنقدر دور شوم از دنیا
که فقط با خورشید،بشوم همسایه
گوشه ای بنشینم،انتهای دریا
انتهای امروز،ابتدای فردا
گوشه ای خلوت و بکر
دور از این آبادی
دور از این شهر شلوغ،بنشینم آرام
و به افکار خودم تکیه کنم
من به دور از غمها
morteza gh


برچسب ها: قایق.سهراب.تنهایی.دریا.خورشید مرتضی قاسمی سیانی.ترانه های سوخته،
[ یکشنبه 25 بهمن 1394 ] [ 02:02 ب.ظ ] [ مرتضی قاسمی سیانی ]


من گمشده ی دست برادرهایـم
من یوسف این زمـانه ام،تنهایــم
من خسته ز دیروز دل خود هستم
من عاشق امروز و شب فــــردایم
من در ته چاهـــم به خیال فـــردا
من خیره به ماهم،به خدا شیدایم
من منتظــر قافلـــه سالار و سفـــر
مخفــــی ز نظرها و ولــــی پیدایم
من منتظر مصــر و ره خــود هستم
آمــــاده ی دوری از برادر هـــایــم
بی جرم به زندان زمـــــان افـــتادم
در جمـــــع رفیقانم و من تنهــــایم
صد حیف که در زمان من،یعقـــوبی
جز مرگ نگــــویدم:چــــرا تنهایم
                 مرتضی قاسمی سیانی


برچسب ها: یوسف.مصر.گمشده.برادر.قافله.چاه.یعقوب.مرتضی قاسمی.ترانه های سوخته،
[ شنبه 24 بهمن 1394 ] [ 12:54 ب.ظ ] [ مرتضی قاسمی سیانی ]


سوی دکانی برای یک خــــرید***رفت پیری نزد یک مــــرد پلید
پیرمرد از روی اجبار و نیـــاز***گوهرش خواندی و آن مـــــرد پلید
پیر،مقداری برنج و قند خواست***کم فروش از قند او کمتر کشید
مـــال مردم را به هر دوز و فریب***میگرفت و ثروتش قد میکشـید
پیش مـــردم چون زمرد بود،لیک***مــــال مردم را همی او میدرید
چــون زمــرد بود و آن زالش پرید***از برایش یک کفـــن باید خرید
همـــرهش باشد ز این مال و منال***آه آن مالی که از مــردم درید
دیگر آن گوهر نه این گـــوهر شود***نیک دنیا رفت و او گــردد پلید
مرتضی قاسمی

برچسب ها: کمفروش.خرید.زمرد.مرتضی قاسمی.ترانه های سوخته،
[ چهارشنبه 14 بهمن 1394 ] [ 11:07 ق.ظ ] [ مرتضی قاسمی سیانی ]


زندگی غمها نیست
زندگی شادیهاست
زندگی خنده ی یک انسان است
خنده ای از جنس
مهربانیهایت
مهربانیها که
تو دهی هدیه به هم نوعانت
خنده ها میماند
در نگاه انسان
و همین خنده ی زیبا سبب خوشبختیست
لحظه هایت خوش باد
همسفر در دنیا.
مرتضی

برچسب ها: ترانه های سوخته.مرتضی قاسمی.زندگی خنده.،
[ یکشنبه 11 بهمن 1394 ] [ 05:53 ب.ظ ] [ مرتضی قاسمی سیانی ]


نگاهم خیس باران است
دلم ابریست
و سرمای نگاهت لرزه بر اندام من دارد
زمستان است
چه طوفانی به پا گشته،به شهر آرزوهایم
پریشان گشته افکارم
مثال موی ژولیده
میان جنگ با شانه
ز تو در نزد آیینه
ولی با این همه سرما
ولی با این همه باران
ولی با این دل ابری
کویری گشته احوالم
ن لبخندی
نه یک حرفی که دلگرمی دهد بر من
دلم سرد است
همین و بس.
morteza

[ جمعه 9 بهمن 1394 ] [ 10:48 ق.ظ ] [ مرتضی قاسمی سیانی ]

سوره ی ناس و آیه ی و ان یکاد
جام پر گشته از گلاب قمصر ناب
کاغذی مزین به سوره و صلوات
همه اش هدیه ای برای تو است
همه اش بهر خنده ات ای دوست
در کنار اسپند و آتش و دود
تا که باشی امان ز دست حسود
ای بزرگزاده ی خاکی تر از خاکی
*****
سکه ی پول و قلک صدقات
صبح جمعه و دو صد صلوات
همه اش از برای تو است
از برای سلامتت ای دوست
ای بزرگ زاده ی خاکی تر از خاکی
*****
دستهای رو به آسمان و دعا
التماس و تمنا به پیش خدا
گریه های شبانه ی عاشق
نذرهای پی در پی مردم
همه اش از برای آمدن است
ای بزرگ زاده ی خاکی تر از خاکی
مرتضی قاســــــــــــمی

برچسب ها: وان یکاد.امام زمان.سلامتی.صدقه.مرتضی قاسمی. ترانه های سوخته،
[ سه شنبه 6 بهمن 1394 ] [ 08:33 ب.ظ ] [ مرتضی قاسمی سیانی ]

حکاک تو بر سنگ مزارم بتراش
نام من را زیبا
شاید این سنگ بجای دل دوست
چند صباحی نامم را
به نسیمی نفروشد.....!
که اگر دوست گذارش به مزارم افتاد
و نظر کرد به نامم بر سنگ
و به یادم افتاد
او بفهمد که دلش سرد تر از این سنگ است
بنویسید که من خسته ز دنیا رفتم
که بدانند همه
خنده ام تلخ تر از زهر هلاهل بوده....
بنویسید که عاشق بودم
که بفهمند مردم
آخر عشق همینجاست
همین قبر و همین خاک غریب
morteza

[ دوشنبه 5 بهمن 1394 ] [ 08:38 ب.ظ ] [ مرتضی قاسمی سیانی ]


قصه ای خواهم گفت
که تو شاهش باشی
و تو را در آن من،برترین خواهم خواند
و جهان را همگی در کف تو خواهم ساخت
نگذارم که کند حرکت تند
در دلت آب روان
و نشیند به دلت،اندکی غم حتی
و تو در قصه ی من خواهی ماند،تا ابد جاویدان
شاید از خواندن آن
پی به افکار پریشان و دل من ببری
و بفهمی این را
گه اگر در دستم
قدرتی بود به اندازه ی یک کوه بلند
من تو را در دنیا،سروری میدادم
ولی افسوس که یک رویا است
و چه زیباست توهم هایم
چه کنم آخر من
که تویی شهزاده،و منم عاشقی از جنس زمین
خاکی و درمانده
morteza ghasemi


[ پنجشنبه 1 بهمن 1394 ] [ 11:11 ق.ظ ] [ مرتضی قاسمی سیانی ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب